ای اندیشه رهــــــــا شده از حس پاییزی! من بـــاران صوتی صدایت را دوست دارم ، مرا بـبـیـن پشت پــر چـیـن نگاهت هستم ، من به شانه های بــــاد تکیه داده ام مرا آرام بــــخـــوان ... بگذار به اندازه چشم برهم زدنی به گذشته های خوب دور سفر کنم ، به آنجایی که برای اولین بار صدایت کردم ...بگذار دوباره نقاشی ها و دلخوشی هایم را روی ایوان خوبی هایت بیاویزم ...بگذار کفش هایم را لای گلبرگ های باغچه پنهان کنم وقول بدهم هیچگاه بی تو سفرنکنم ...بگذار شاعر بمانم و قول بدهم جز برای چشمها ودنیایت هیچ نگویم ... زمزمه های دلتنگی ام رابه نسیم می سپارم تا به تو برساند آن زمان که نگاهت رابه آسمان بخشیدی چقدر گریه کردم و با پر کشیدنت دل ترک خورده ی من درهم شکست ... تحمل تنــــــهایی بهتر از گـــدایی مـــــــحـــــبت است ... شب هاي بلندم را با ياد تو خواهم ماند من ريشه ي عشقم را در قلب تو خواهم كاشت آن صحبت اول را در خاطره خواهم داشت
توی ایستگاه استجابت دعا منتظر نشسته بود ...
منتظر ولی دعای او دیر کرده بود
او خبر نداشت که دعای کوچکش
در چهارراه آسمان پشت یک چراغ قرمز شلوغ گیر کرده بود
او نشست و باز هم نشست
روزها یکی یکی از کنار او گذشت
روی هیچ چیز و هیچ جا از دعای او اثر نبود
هیچ کس از مسیر رفت و آمد او با خبر نبود
با خودش فکر کرد پس مسیر رفت و آمد دعای من کجاست
او چرا نمیرسد. شاید دعای من مسیر را اشتباه رفته است
پس بلند شد و رفت تا به آن دعا راه را نشان دهد
رفت تا پیش از آمدن برای او دست دوستی تکان دهد
رفت پس چراغ چهارراه آسمان سبز شد
رفت و با صدای رفتنش کوچه های خاکی زمین جاده های کهکشان سبز شد
او از این طرف دعا از آن طرف
در میان راه آن دو با هم روبرو شدند
دست توی دست هم گذاشتند
از صمیم قلب غرق گفتگو شدند
وای که چقدر حرف داشتند
برفها کم کم آب می شود
شب ذره ذره آفتاب می شود
و دعای هر کسی رفته رفته توی راه مستجاب میشود .
(عرفان نظر آهاری )
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
این که عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر !
و یاد می گیری که بوسه ها قرارداد نیستند ،
...و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمی دهند.
و شکست هایت را خواهی پذیرفت .
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه ؛
و یاد می گیری که همه ی راه هایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد !
کم کم یاد می گیری
که حتی نور خورشید می سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری !
بعد باغ خود را می کاری و روحت را زینت می دهی
به جای این که منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد !
و یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی…
که محکم هستی…
که خیلی می ارزی ...
و می آموزی و می آموزی ...
با هر خداحافظی
یاد می گیری...!
| Design By : Pichak |

